داستان کوتاه قایق خالی – خاطرات مارگارت تاچر

داستان کوتاه قایق خالی
داستان کوتاه قایق خالی
داستان کوتاه قایق خالی - خاطرات مارگارت تاچرReviewed by مصطفی صفریان on Sep 28Rating:
3+

داستان کوتاه قایق خالی ؛

وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم، یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری می کردم و ساعت های زیادی را آنجا در تنهایی می گذراندم.
شبی بدون آنکه به چیز خاصی فکر کنم نشستم و چشم هایم را بستم. شب خیلی قشنگی بود. در همین زمان قایق دیگری به قایق من برخورد کرد، عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق آرامش من را بر هم زده بود دعوا کنم ولی دیدم قایق خالی است. کسی در قایق نبود که با او دعوا کنم و عصبانیت خودم را به او نشان دهم. چطور می توانستم خشم خودم را تخلیه کنم؟ هیچ کاری نمی شد کرد. دوباره نشستم و چشم هایم را بستم. عصبانی بودم … در سکوت شب کمی فکر کردم. قایق خالی برای من درسی شد …

از آن به بعد اگر کسی باعث عصبانیت من شود، پیش خودم می گویم: “این قایق هم خالی است”
در واقع آن کس که شما را عصبانی میکند، شما را فتح کرده. اگر به خود اجازه میدهید از دست کسی خشمگین باشید و بخش عمده ای از عاطفه و ذهن تان را به او اختصاص دهید، در واقع به او اجازه ی تصاحب این بخش های وجودتان را داده اید.

✍ خاطرات مارگارت تاچر

3+

شما ممکن است این را هم بپسندید

2 پاسخ‌ها

  1. باربری گفت:

    سلام.ممنون .خیلی خوب بود.از دست اندرکاران وبسایت
    به این خوبی سپاسگزارم

    0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *